سرزمین شادی

خدایا یا پول بده یا اگه پول ندادی عقل درستو حسابی هم نده که شاد باشیم حداقل! والا...

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم


خدا گفت پس میخواهی با من گفتگو کنی؟


گفتم بلی: اگر وقت داشته باشید


خدا لبخند زد


فرمود وقت من ابدی است


چه سوالی در ذهن داری که میخواهی بپرسی


گفتم: اینکه چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


خدا پاسخ داد


اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ

شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند


اینکه سلامتیشان را صرف بدست اوردن پول میکنند


 و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتیشان!


اینکه با نگرانی نسبت به اینده، زمان حال فراموششان می شود.


آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال!


اینکه آنچنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد!


و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!


خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.


                    بعد پرسیدم.......


به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس های از زندگی بیاموزند؟


خدا با لبخند پاسخ داد


اینکه یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد


اما می توان محبوب دیگران شد


یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند


یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارای بیشتری دارد


بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.


یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که

دوستشان داریم ایجاد کنیم


اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد


با بخشیدن


بخشش بیاموزند
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاَ دوست دارند


اما بلد نیستند احساسشان را نشان دهند


یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند


یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند


بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند


ویاد بگیرند من اینجا هستم


همیشه


 همه جا

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٠٠ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

چهل روز از نبودنت گذشت بهترینم...

روز به روز داغ تر میشم!عجیبه.....

الان دیگه با بردن اسمت اشکم دونه دونه میاد پایین بیشتر وقتی تنهام!

حالا حالا ها ژیش نمیاد تنها بمونم ولی تو اولین موقعیت ........

خیلی حالم بده ابجی اصلا معلوم نیس چمه

یه چیز گنده تو گلومه که همیشه هس هیچ حرفی رو نمیتونم کامل بزنم یه چیزی مثل بغض وای که دلم لک زده واست.....اینقد ک به خودم فشار میارم پیش مامان گریه نکنم آخرش حناق میگیرم !

گاهی ک گریم میگیره چشامو گرد میکنم بالارو نگاه میکنم ک اشکم نیاد پایین اینقد چشامو گرد میکنم ک میخواد از حدقه بزنه بیرون....نمیدونی چقد دلم گریه میخواد...هق هق کردن....مثه شب اولی ک تو خونت بودی یادته اومدم پیشت؟زن عمو ها بودن و دختر عموها...اولش پوریا نذاشت گریه کنم و بعدش اجازه داد؟؟؟؟یادته؟؟؟؟از اون گریه ها میخوام...ولی ابجی اگه بخوام گریه کنم....اگه بزارم اشکام پیش بقیه خانما بیاد میدونی به حالم زجه ها که نمیزنن!!!!ولی نمیذارم کسی ببینه گریه هامو......اخه ابجی تو قول دادی بیای خوابم ببینمت...قول دادی اخه!پس چرا نیستی این مراسمات این گریه ها این روضه ها واسه توئه فاضله ....فاضله.....اسمت هم خیلی خاصه ابجی مثه مرگت

هر شب تو دفترم مثه سرمشق دارم رفتنتو تمرین میکنم  میخوام باور کنم ک نیستی ولی نمیشه....مینویسم ابجی خدا رحمتت کنه که مردی .... مینویسم رفتی دیگه نیستی....دیگه صدات...خودت...حرفات....دعوا کردنات....دستور دادنات....فرزانه گفتنات...ابجی ابجی کردنات ....مسخره گفتنات...لوسی گفتنات...همه چیت خاطرس ابجیم.....فقط خدا میدونه که دارم میترکم....واقعا دلم میخواد دلم منفجر شه ولی نمیشه لامصب

زود رفتی ابجی....خیلی برات حرف داشتم خیلی کارا قرار بود واسم انجام بدی خیلی قولا داده بودی ولی زود رفتی.....خیلی حرف دارم برات بزنم.....ولی الان باید برم وسایلای مراسمتو اماده کنم!!!!!عصر میام سرخاکت سنگت هم خیلی خوشگله 

خدافظی ابجی گلم.....خدا بیامرزه....

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ساعت٩:۳۳ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ساعت٦:٠٥ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

انالله و انا الیه راجعون.

دوشنبه 27مرداد 1393 اسمشو میذارم روز تاریخی!

از شب قبل قرار بود برگردیم خونه صبح زود بیدار شدیم مامان و بابا رفتن بیمارستان و من دوباره خوابیدم ... در حیاط محکم بهم کوبیده شد و ترسیدم بیدار شدم دختر عموم صدا میزد بابا کجا میری عمو گف جایی کار دارم  و رفت...دیگه بیدار شدم صبحونه خوردیم دختر عمو بزرگه تازه بیدار شد صدامون زد بچه ها بقیه کجان ....... رفتم تو اتاق وای فای زدم و اینترنت ... بابا اومد تو اتاقم...چشای سرخ!دخترم.......!

بابا چی شده....هیچی دخترم نگران نباش....بابا ابجیم حالش چه طوره؟؟؟بده دخترم تو ای سیو موندش هنوز....مامان ابجی چی شده چرا چشاتون سرخ شده .... سروصدا نکن مامان سرم درد میکنه....زن عمو اومد تو اتاق...فرزانه خوشحال باش ..... ابجیت راحت شد فرزانه ....دیگه درد نمیکشه.....نه زن عمو دروغ میگی ابجیم حالش خوب بود دیشب رفتم حرم ازش خواستم گفتم امام رضا هیچ کدوم از حرفامو گوش ندادی تو رو به پهلو شکسته مادرت قسم این دفه به من رحم کن نذار ابجیم از دستم بره نذار تنها شم.....زن عمو تورو قران منو ببر بیمارستان ... همتون دروغ میگین مطمئنم عموووووو عمو کجایی عمو بگو اینا دروغ میگن عمو بگو بهم ابجیم تنهام نذاشت...ناراحت نباش عمو جان اروم باش..نه عمو نمیشه (دایی مامانم=آقادایی)دایی جان دروغ میگن نه؟

نه دایی جان کسی دروغ نمیگه.......نشستم رو زمین.داد میزدم جیــــــــــــــــــــغ میزدم ولی اشکی در کار نبود ابجیم راحت شده بود....

چیزی نگشت پسر دایی ها اومدن و خونه شلوغ شد ....اونا رفتن.عمو کوچیکه داداشم زن عمو کوچیکه و شوهر ابجیم رسیدن و دوباره گریه ...های های گریه همه زجه میزدن.زن عمو بزرگه و عمو بزرگه اومدن خواهر برادرای زن عمو بزرگه اومدن  اقادایی بزرگه و با خانمش رسید و اون شب رو سپری کردیم هر جوری شده!فردا صبحش همه از بیخوابی چشماشون کاسه خون بود صب زود رفتیم بیمارستان و سرد خونه بعد دو ساعت معطلی ابجیمو تحویل گرفتیم و رفتیم بهشت رضا قبل اینکه ببرن بشورنش رفتم ابجیمو دیدم و کلی باهاش حرف زدم بردن بشورنش 50 دقیقه طول کشید رفتیم تحویل بگیریم اولش اشتباهی دادن جنازه رو ولی سریع متوجه شدیم و 5 دقیقه وایسادیم

اومد....صورتش شکل ماه شده بود

بعد 30 روز...22 روز تو ای سی یو 8 روز هم بیمارستان مشهد تو بخش.....کفن پوش بود ابجیم

4 سال پیش با لباس سفید عروسی دیدمش حالا هم با لباس سفید ...... بابا هر کاری کرد بیا بوسش کن حسرت دیدنش میمونه رو دلت حسرت بوسیدنش میمونه رو دلت گفتم نه نمیتونم..........نزدیک 15 یا 20 نفر بودیم همه گریه میکردن چقد تلخ گریه میکردن بهش گفتم ابجی اصلا نترسیاروم باش ابجی اروم بخواب ک راحت شدی اروم بخواب ک داغتو گداشتی رو دلمم حسرت یه بار ابجی گفتنو گذاشتی رو دلم ابجی زنگ زدی بیام پیشت ولی تو رفتی ابجی ....مامانم کم کم حالش بد شد دیگه بردمش بیرون نشد باهاش خدافظی کنم...راه افتادیم و اومدیم سمت خونه خودمون....4 ساعت تو راه بودیم و بلخره رسیدیم چه ادمی بود سر راه ابجیم تابوتشو عوض کردن و امبولانسش رو جا ب جا کردن و دوباره راه افتادیم نزدیک دو تا چهار راه ترافیک بود  نتونستم طاقت بیارم در ماشینو باز کردم و پیاده شدم شرو کردم به دویدن تا در خونشون دویدم وقتی رسیدم همه منو گرفتن ک نرم نزدیک بهشون گفتم بابا من دیدمش ولی نذاشتن برم و تو خونش یه دور دادن و همه به سمت خونه ی ابدی!!!نماز میت رو خوندن و رفتن واسه تلقین من رفتم جلو بالا سرشوایسادم دو باره بابام صدام زد و واسه اخرین بار دیدمش و گذاشتنش تو قبر تلقین تموم شد و من رفتم عقب پیش مامانم و همه رفتیم حسینیه و ملتی جمع شدن واسه تسلیت گفتن و با گریه و زاری...شب خونه پدر شوهر ابجیم شام ابجیمو خوردم و اخر شب رفتم سر خاکش باهاش حرف زدم و گفتم ک نترس همین یه شبه که اذیت میشی گفتم ابجی خونه جدیدت مبارکت باشه هر وقت که میومدم تو خونتون همه لامپارو میزدی میگفتم ابجی اسرافه میگفتی عیبی نداره ابجی بزا خونمون روشن باشه ولی حالا خونت تاریکه و ظلمات با یه فانوس خونتو روشن نگه داشتم و صب حسینیه عصر حسینیه شب هم همه خونه مابودن و فرداش که میشه 5 شنبه ختم گرفتیم و روز سومی بود که تو خاک بود صب حسینیه بودیم و ظهر جا به جا شدیم و ناهارشو خوردیم و عصر هم حسینیه و سرخاک همه خودشونو میزدن و داد میزدن گریه میکردن ولی من نه قطره اشکی نه حتی یه بار گریه ای فقط سرمو گذاشتم رو خاک باهاش حرف زدم گفتم ابجی همه اینارو ببخش که دارن داد میزنن گفتم نترس ک صداشون یه هو میپیچه تو خونت منو بلندم کردن به زور میگم بابا من خوبم میگفتن نه تو صبوری میریزی تو خودت و رفتیم حسینیه و زودی رفتیم خونه هر کی رف خونه خودش .....

حالا ابجی 22 سالم که هیچی از جوونیش ندید اروم خوابیده جوونی گه تو 21 سالگی سینوس پیلونیدال عمل کرد و 22 سالگی استئو سارکم گرفت و با تشخیص اشتباه دکتر تلف شد.....سرطان بد خیم کجا و سرطان خوش خیم کجا........اگه دکتره درست تشخیص میداد و عملش نمیکرد الان شاید ابجیم زنده بود!هیچ حسی ندارم ته دلم بهم میگه گریه نکنم شاید خوشحالم که 30 روز عذاب کشید و بلخره راحت شد 5 ماه درد کشید و راحت شد الان اروم خوابیده اصلا حس نمیکنم که مرده!دیگه نمیبینمش دیگه صداشو نمیشنوم یکی از اس هایی که بهم داده بود الان ارومم میکنه....به گمانت فاصله ها دورت میکند اما نمیدانی تو  در همین نزدیکی اینجا!میان قلب من............

واقعا تو قلبمی ابجی....تنها خواهرم از دستم نرف....دوست صمیمیمو هم از دست دادم شاید کسی که یه وقتایی واسم مادری کرده یه جورایی تنها تکیه گاهم بوده....رفت خودشو راحت کرد ولی کاش بفهمه داغش تو قلبم همیشه تازس

هیچکس به اندازه مامانم براش سخت نمیگذره ولی هیچ کس حرف دل منو نمیفهمه که به من چی میگذره.......شاید روزی چند بار بهش میگفتم ابجی دوست دارم بعضی وقتا ک زیاد میگفتم لحن صدامو عوض میکردم مثه بچه کوچولو ها براش میگفتم ابجی جونم دوشت دالم.....واسم همیشه اهنگ میخوند خدایا شکرت که از این همه نعمتی که بهم دادی صدامو اینقدر شبیه ابجیم کردی که گاهی من به جاش حرف میزدم گاهی اون به جا من...........درسته ناراحتم از دستت که ابجیمو خیلی زود رفت و تنهام گذاشت ولی دلم روشنه به دعاهام خداروشکر زود تر راحتش کرد.....

+نوشته شده در جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت۱٠:٢٥ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت٧:٢٤ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

از خــــدا پرسیــدن :
 
چــه انگــیـــزه ای از آفریـــدن پــســــرا داشتــی؟؟؟
 
خـــدا نگــاهــــــی به جــبــرئـــیـــل کــرد و گــفـــتــــــ :
 
مـگــه نــگـــفـــتـــم با خاکـــای إضـــافــــــــی مـسـخــره بـازی
 
 
درنـیـــاریـــن؟؟؟
 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت٧:٢٢ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

 اگه بین ۰ تا ۵ تصویر پیدا کردید – خیلی ببخشید ها تعطیلے تعطیلے
 اگه ۶ یا ۷ تصویر پیدا کردید – کند ذهنے
 اگه ۸ یا ۹ تصویر پیدا کردید – معمولیــے
 اگه ۱۰ یا ۱۱ تصویر پیدا کردید – خیلے خوب
 اگه ۱۲ یا ۱۳ تصویر پیدا کردید – عالے
 اگه ۱3 تا بیش تر تصویر پیدا کردید – نابغه

 

تست هوش

+نوشته شده در جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت۳:٠۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت۸:٤۳ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

کار هر زن نیست با مزد زیستن

مغز خر میخواهد و صبر خفن

(زن سعدی)

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت٢:۳٢ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

jadidtarinha.ir (1527)

طفلک!

jadidtarinha.ir(1521)

من توش موندم اینو چطوری جا دادن

ذوق هم میکنه تازه

jadidtarinha.ir (1526)

وانته یا پراید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

jadidtarinha.ir (1525)

فکر کنم تیربرق زده بهش وگرنه این بد بخت هیچ کارس

jadidtarinha.ir (1523)

اینو نگاه کن

این دیگه واقعا…. اون اتومبیله اصن بزرگ تره ها

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

jadidtarinha.ir (1524)

ای بابا این درخت اینجا چیکار میکنه

jadidtarinha.ir (1522)

+نوشته شده در شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت۸:٠۱ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

jadidtarinha.ir (5481)

 

حالا بگین کی گاوه؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

 

q236461_1142306892-talab-ir.jpg

 

به بابام میگم امروز شانس آوردیااااااااااا

نزدیک بود دخترت رو از دست بدی..!

گفت:

ما از این شانسا نداریم..!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٦ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

بچه ای انگشتش رو کرده بود تو دماغش،

بهش نگاه کردم گفتم تو مهد کودک چی بهت یاد دادن؟

میگه به تو چه... تو دانشگاه بهت یاد ندادن تو کار دیگران دخالت نکنی؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٥ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٤ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

ترول خنده دار اسکول کردن رفیق

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٠ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

میدونید دلتنگی یعنی چی؟؟؟؟؟

کپی برداری از وبلاگ دوست خوبم ((خــــــــــــــــــو ا هـــــــــــــــــــرانـــــــــــــــــه)) =نـــــــادم

دلتنگی یعنی هردقیقه کامنتهاتو چک کنی و منتظرنظرش باشی...

ولی ببینی برات نظر نذاشته....
اونوقت میشی دلتنگ....

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

!

هی زن !!!به جا این مسخر بازیا بلندشو چایی بیار!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:۳٦ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()


من یک دخترم….!!!

هی پسر….!!!

من یک دخترم….!!!

یک انسانم….

همانند تو….!!!

اما….

عقاید پدربزرگانمان، نگاه هیز مردمانمان…..

مرا متفاوت از تو میخواند…..!!!

تفاوتی که هیچوقت لمسشان نکردم……

اصلا کدام تفاوت….؟؟؟

من ابرو برمیدارم…. توام برمیداری….!!!


آرایش میکنم….توام اینکا رو میکنی….!!!

گوشواره میندازم….توام میندازی….!!!!

لوس حرف میزنم…توام میزنی….!!!

من و تو تنها یک تفاوت داریم…!!!

دوستی من با یک پسر، دوست داشتنش، هم اغوشیش، بوسیدنش….
یعنی…. فاحشگی….!!!


اما… برای تو… یعنی… آزادی…. جوونی کردن….!!!


من یک دخترم…!!!

کارهایم زنانه است…!!!

افکارم زنانه است…!!!

دوست داشتنم زنانه است…!!

تکیه کردنم به یک مرد زنانه است….!!

من با تمام تفاوت ها پای جنسیتم، زنانگی ام ایستاده ام…..!!


اما تو چی…؟؟؟

مردانگی ات را به چه میفروشی….؟؟

من یک دخترم….!!!

من ب جنسیتم افتخار میکنم…..!!

 

sokooteshologh.blogfa.com

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ساعت٢:٠٢ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

عاقبت تیکه پروندن به دخترا !!!

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

زنه تو اتوبوس میشینه رو کت خله، خله بهش میگه خانوم ک.ونتو بردار!

زنه میگه خیلی بیشعوری، بگو باسن!

بعد 5 دیقه زنه باز میشینه رو کتش...

خله هر چی فک میکنه باسن یادش نمیاد ،

میگه ببخشید خانوم اسم ک.ونتون چی بود؟



+نوشته شده در جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ساعت۱٢:۱٧ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

پسری دختر زیبایی را دید.

شیفتش شد.چند ساعتی باهم توی خیابون قدم میزدن که یهو یه بنز گرون قیمت جلوی پاشون ترمز کرد.

دختره به پسره گفت: خیلی خوش گذشت ولی من نمیتونم این همه راهو پیاده بیام و سوار ماشین شد.

راننده ی بنز رو به دختر کرد و گفت: عذر میخوام خانم ولی لطفا پیاده شین من راننده ی این اقا هستم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

ﻣﯿﮕـَﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﮐَﺴﯽ ﺑﻤﯿـﺮ ﮐﻪ ﺑـﺮﺍﺕ ﺗـَﺐ ﮐُـﻨﻪ ...

.

.

.

.

.

.

.

.

ﮐـﺴﯽ ﺗـَﺐ ﻧﮑﺮﺩ؟

ﺳـُﺮﻓﻪ ﺍﻡ ﻧﺒﻮﺩ ! ؟

ﮐـَﺴﯽ ﻫَﺴﺖ ﺍﺻﻼ؟ !

ﺑـِﺮﻡ؟ ! ﺣﺴﺎﺳﯿـَﺖ ﻓﺼﻠﯽ ﻫـﻢ ﻗﺒﻮﻟﻪ !

ﮐﺴـﯽ ﻧﺒــــﻮﺩ؟

+نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱٢:٢٩ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()


حالم بهم می خوره . حالم بهم می خوره از پسر هایی که فکرشون دختر بازیه ،

حالم بهم می خوره از پسرهایی که چشمشون به اندازه فلان جای دختر مردمه ، 

حالم بهم می خوره از پسر هایی که از ده تا حرفیکه می زنن ۱۲ تاشون با کاف شروع می شه .

حال بهم می خوره از پسر هایی که حتی به دختر چادریهم رحم نمی کنن .

حالم بهم می خوره از آشغالهایی که سکس تنها هدف زندگیشونه .

حالم بهم می خورهوقتی یکی از دوستام می گه دوست داره ببینه یه پسر  سه ساله


 

حالم بهم می خوره از دختر هایی  که ده قلم آرایش می کنن .

حالم بهم می خوره از دختر هایی که لباسهای خواهر کوچکترشون رو می پوشن تا که یه مشت آشغال نگاشون کنن .

حالم از دختر های صف بستهپای تلفن عمومی بهم می خوره .

حالم از رنگ ماتیک تندشون ، از آرایش وحشتناکشون ، از بچگیشون بهم می خوره .

حالم از سرفه هاشون موقع سیگار کشیدن تو کافه بهم می خوره .

حالم از دورغ هایی کهمی گن به خانوادشون بهم می خوره .

 

حالم بهم می خوره ازون بابایی که با سگک کمر بند دخترش رو کبود می کنه ،

حالم بهم می خوره از اونسیگاری که رو تن دختر بدبخت خاموش می شه  .

حالم از اون داداشی بهم می خوره که از ترس خرابشدن خواهرش اونو کشت .

حالم ازین قانونی که اون پدر بیمار رو مجازات نمی کنی بهم می خوره .

حالمبهم می خوره ازون برادری که هر غلطی می خواد با دختر های مردم می کرد ولی خواهرش حق نفسکشیدن هم نداره  .

حالم بهم می خوره ازون جامعه یی که برای پسر ها داشتن ده هزار دوست دخترافتخاره ولی برای دختر حرف زدن با هم دانشگاهیشون ننگ و آبرو ریزی و بی ناموسیه .

 

حالم بهم می خوره از اون خواننده ای که این مزخرفات رو آهنگ می کنه به خورد مردم می ده .

حالم بهممی خوره از اون جامعه ای که حاضر این خزعبلات رو گوش کنه . حالم از کلمه داف بهم می خوره

 

حالم ازون مذهبی جانماز آبکش بهم می خوره که از دین فقط صیغه موقتش رو می فهمه .

حالم   بهم میخوره ازون احمق هایی که فک می کنن با گفتن چهار تا کلمه عربی گند کاریهاشون حلال می شه .

 

حالم بهم میخوره از اون دختری که پشت سرهم دوست پسر میگیره و کلی رو عاشق خودش میکنه بعدشم

 

الفرار

 

 

حالم از خودم بهم می خوره . حالم از خودم بهم می خوره که سکوت می کنم .

حالم از خودم بهم می خورهکه وقتی یه آشغال داره راجب دختر بچه مردم چرت می گه با مشت فکش رو پایین نمیارم .

حالم از خودتبهم میخوره که به همه ارزش هام پشت می کنم و هم رنگ جماعت می شم . حالم از خودم بهم می خوره

 

...

 

 

 

www.hiis17.blogfa.com

 

+نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٥۸ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

 
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ
 
ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ : ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ
ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ...
.
.
.
.
.
 
ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ
 
ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ !!!
 
ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ
 
ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ،،،
 
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ،
 
ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﯿﻦ ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ
 
ﻣﯿﺪﻩ :
 
ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ
 
ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ،،،
 
ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﻋﻔﺮﯾﺘﻪ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ
 
ﮔﻮﺭﺵ ﻭ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ، ﺍﻧﺸﺎﻟﻠﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ
 
ﺍﺻﻸ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻮﺩ،،، ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ
 
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﯾﺨﺖ ﻣﮑﺮﻭﻫﺶ ﻭ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ
 
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻫﺖ ﺑﺮﻡ، ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ
 
ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ.
 
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ
 
ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻍ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﭘﺮﭘﺮ
 
ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ، ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ
 
ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ .
.
.
 
ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ،،؛
 
ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ،،،
 
ﺁﺧﻪ ﺁﯼ ﮐﯿﻮ ﻻﺍﻗﻞ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺩﺕ ﻭ ﺍﺳﺘﺘﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ، ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﻧﻮﻥ
 
ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ...

 

+نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٥٠ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

برای اینکه خودشونو  به یه پسر خفن امروزی تبدیل کنن کارای زیر رو مرحله به مرحله انجام می دن:

 

اول می رن از تو اتاق خواب مامان جونشون یواشکی موچین و چند تا کرم بر می دارن . بعد از رو یکی از عکسای مامان ابروهاشونو درست می کنن.چون ابروی بیشتر پسرشونو با پاچه ی بز پیوند زدن درنتیجه باید نصف ابرو رو بردارن به طور خیلی ضایع هر چی ضایع تر بهتر.بعد یه تیغ بر می دارن ۲-۳ تا خط عمودی میندازن تو ابروهاشون (که مثلا آره داداش ما این کاره ایم و تو دعوا وقتی داشیم یکی رو از ساختمون پرت می کردیم این بلا سرمون اومده (آب زررررشک حالا خوبه شلوارشونم نمی تونن بکشن بالاها ادعای دعوا کردنم می کنن).بعد کرمارو قاطی می کنن یه چیز مزخرفی در میاد اونو می مالن به صورتشون تا پوست یکم از حالت اسکاجی دراد.(البته اگه قبلش قید ریشو میشو سیبیلو بزنن!!!).

 

بعد با استفاده از تف و چسب مایع و روغن لادن و اتو مو موهاشونو رو به هوا نگه می دارن.هر قسمت از مو به یک سمت بره.(ضایع ترین مدلی که می تونن تا درست کنن تا بیشتر خوشگل شن).یا دستاشونو می کنن  تو پریز برق تا زود زود موهاشون درست شه.(این برای آدم های کم حوصله اس ولی اونطوری بیشتر ضایع می شن)

 

 

 

بعد می رن و یکی از تی شرتایی که ماله کوچیکیاشون بوده رو میارن (هر چی کوچیک تر بهتر)یه اسکلتی چیزی روش می کشن.حالا کم کم سعی کنن تی شرتو تنشون کنن. حالا یقه ی تی شرتونو تا سر نافشون جررررر می دن و دقت می کنن که شکمشون باید از زیر تی شرت بزنه بیرون.یه لباس زیره تنگ تنگ(ترجیحا به رنگ های قرمز یا بنفش یا آبی پر رنگ یا  زرد قناری یا سبز پر رنگ یا سرخابی)میپوشن و هر چقدر که در توانشونه میکشن پایین.دقیقا تا سر مرز!!!حالا یه شلوار کهنه و کوچیک و پاره پوره که از تو انباریشون پیدا کردن چند جاشو می سوزونن و سوراخ می کنن بعدمی پوشنش ولی لازم نیست که به خودشون زحمت بدن زیاد بالا بکشنش تا ۴ انگشت بالای رون بسه....

 

طوری که لباس زیرشون کاملا تابلو باشه.آفرین حالا کفشاشونو برمی دارنو تا می تونن با ماژیک روش حروف انگلیسی و چرت و پرت مینویسن چند جاشم پاره می کنن.

 

هر چی انگشتر و گردنبند پیدا می کنن به خودشون آویزون می کنن.چند تا عکس حشره مشره هم(مثل سوسک و خرچنگ و عنکبوت و خر چسونه و ...)رو بازوشون بکشن و چند تا پیکسل با طرح های ضایع هم به سر تا پاشون وصل کنن(از ساق هم استفاده می کنن تا ضایع تر شن).بعد یه عینک آفتابی که ۵ برابر چشماشونه رو می زنن حالا شلوارشون رو یکم بکشید پایین تر دستاشونو می کنن تو جیبشون. راستی آدامسشونو یادم رفت حداقل ۱۲ تا آدامس میندازن تو دهنشون و به حالت ضایع می جونش):

 

+نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()


بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو

به حد مرگ دوست داشتیم...

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم...

می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست...اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می زدیم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟...فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم...علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...

گفت:موافقم...فردا می ریم...

و رفتیم...نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید...اگه واقعا عیب از من

بود چی؟...سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش دادیم...بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید...با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...

بالاخره اون روز رسید...علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود...یا از

خوشحالی...روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد...تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...بهش

گفتم:علی...تو

چته؟چرا این جوری می کنی...؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم...نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم...و

اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراین از فردا تو واسه

خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود...

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشت بودم:

علی جان...سلام...

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم...

می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه...باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

برای خودم متاسفم...این که یه عمر مو...بهترین لحظات عمرمو پای چه ادمی هر

دادم...یه ادم دورنگ...یه ادم دروغگو...

توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

+نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱٢:۳٧ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱٢:٠٠ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

تو خیابون با دوستم نشسته بودیم رو کاپوت یه بنزه

 

.بعد دختره اومد گفت : آقا ماشینتون خراب میشه ها ، کاپوتش فرو میره !

 

منم گفتم : نترس خانم یکی دیگه میخریم ؛ جایی میرید برسونمتون ؟

 

بعد یه نگاه بهمون کرد در بنزو باز کرد گازشو گرفت رفت !

 

مام سینه خیز اومدیم تا خونه

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت۱٠:۳۱ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()