قالب وبلاگ

سرزمین شادی
خدایا یا پول بده یا اگه پول ندادی عقل درستو حسابی هم نده که شاد باشیم حداقل! والا...

انالله و انا الیه راجعون.

دوشنبه 27مرداد 1393 اسمشو میذارم روز تاریخی!

از شب قبل قرار بود برگردیم خونه صبح زود بیدار شدیم مامان و بابا رفتن بیمارستان و من دوباره خوابیدم ... در حیاط محکم بهم کوبیده شد و ترسیدم بیدار شدم دختر عموم صدا میزد بابا کجا میری عمو گف جایی کار دارم  و رفت...دیگه بیدار شدم صبحونه خوردیم دختر عمو بزرگه تازه بیدار شد صدامون زد بچه ها بقیه کجان ....... رفتم تو اتاق وای فای زدم و اینترنت ... بابا اومد تو اتاقم...چشای سرخ!دخترم.......!

بابا چی شده....هیچی دخترم نگران نباش....بابا ابجیم حالش چه طوره؟؟؟بده دخترم تو ای سیو موندش هنوز....مامان ابجی چی شده چرا چشاتون سرخ شده .... سروصدا نکن مامان سرم درد میکنه....زن عمو اومد تو اتاق...فرزانه خوشحال باش ..... ابجیت راحت شد فرزانه ....دیگه درد نمیکشه.....نه زن عمو دروغ میگی ابجیم حالش خوب بود دیشب رفتم حرم ازش خواستم گفتم امام رضا هیچ کدوم از حرفامو گوش ندادی تو رو به پهلو شکسته مادرت قسم این دفه به من رحم کن نذار ابجیم از دستم بره نذار تنها شم.....زن عمو تورو قران منو ببر بیمارستان ... همتون دروغ میگین مطمئنم عموووووو عمو کجایی عمو بگو اینا دروغ میگن عمو بگو بهم ابجیم تنهام نذاشت...ناراحت نباش عمو جان اروم باش..نه عمو نمیشه (دایی مامانم=آقادایی)دایی جان دروغ میگن نه؟

نه دایی جان کسی دروغ نمیگه.......نشستم رو زمین.داد میزدم جیــــــــــــــــــــغ میزدم ولی اشکی در کار نبود ابجیم راحت شده بود....

چیزی نگشت پسر دایی ها اومدن و خونه شلوغ شد ....اونا رفتن.عمو کوچیکه داداشم زن عمو کوچیکه و شوهر ابجیم رسیدن و دوباره گریه ...های های گریه همه زجه میزدن.زن عمو بزرگه و عمو بزرگه اومدن خواهر برادرای زن عمو بزرگه اومدن  اقادایی بزرگه و با خانمش رسید و اون شب رو سپری کردیم هر جوری شده!فردا صبحش همه از بیخوابی چشماشون کاسه خون بود صب زود رفتیم بیمارستان و سرد خونه بعد دو ساعت معطلی ابجیمو تحویل گرفتیم و رفتیم بهشت رضا قبل اینکه ببرن بشورنش رفتم ابجیمو دیدم و کلی باهاش حرف زدم بردن بشورنش 50 دقیقه طول کشید رفتیم تحویل بگیریم اولش اشتباهی دادن جنازه رو ولی سریع متوجه شدیم و 5 دقیقه وایسادیم

اومد....صورتش شکل ماه شده بود

بعد 30 روز...22 روز تو ای سی یو 8 روز هم بیمارستان مشهد تو بخش.....کفن پوش بود ابجیم

4 سال پیش با لباس سفید عروسی دیدمش حالا هم با لباس سفید ...... بابا هر کاری کرد بیا بوسش کن حسرت دیدنش میمونه رو دلت حسرت بوسیدنش میمونه رو دلت گفتم نه نمیتونم..........نزدیک 15 یا 20 نفر بودیم همه گریه میکردن چقد تلخ گریه میکردن بهش گفتم ابجی اصلا نترسیاروم باش ابجی اروم بخواب ک راحت شدی اروم بخواب ک داغتو گداشتی رو دلمم حسرت یه بار ابجی گفتنو گذاشتی رو دلم ابجی زنگ زدی بیام پیشت ولی تو رفتی ابجی ....مامانم کم کم حالش بد شد دیگه بردمش بیرون نشد باهاش خدافظی کنم...راه افتادیم و اومدیم سمت خونه خودمون....4 ساعت تو راه بودیم و بلخره رسیدیم چه ادمی بود سر راه ابجیم تابوتشو عوض کردن و امبولانسش رو جا ب جا کردن و دوباره راه افتادیم نزدیک دو تا چهار راه ترافیک بود  نتونستم طاقت بیارم در ماشینو باز کردم و پیاده شدم شرو کردم به دویدن تا در خونشون دویدم وقتی رسیدم همه منو گرفتن ک نرم نزدیک بهشون گفتم بابا من دیدمش ولی نذاشتن برم و تو خونش یه دور دادن و همه به سمت خونه ی ابدی!!!نماز میت رو خوندن و رفتن واسه تلقین من رفتم جلو بالا سرشوایسادم دو باره بابام صدام زد و واسه اخرین بار دیدمش و گذاشتنش تو قبر تلقین تموم شد و من رفتم عقب پیش مامانم و همه رفتیم حسینیه و ملتی جمع شدن واسه تسلیت گفتن و با گریه و زاری...شب خونه پدر شوهر ابجیم شام ابجیمو خوردم و اخر شب رفتم سر خاکش باهاش حرف زدم و گفتم ک نترس همین یه شبه که اذیت میشی گفتم ابجی خونه جدیدت مبارکت باشه هر وقت که میومدم تو خونتون همه لامپارو میزدی میگفتم ابجی اسرافه میگفتی عیبی نداره ابجی بزا خونمون روشن باشه ولی حالا خونت تاریکه و ظلمات با یه فانوس خونتو روشن نگه داشتم و صب حسینیه عصر حسینیه شب هم همه خونه مابودن و فرداش که میشه 5 شنبه ختم گرفتیم و روز سومی بود که تو خاک بود صب حسینیه بودیم و ظهر جا به جا شدیم و ناهارشو خوردیم و عصر هم حسینیه و سرخاک همه خودشونو میزدن و داد میزدن گریه میکردن ولی من نه قطره اشکی نه حتی یه بار گریه ای فقط سرمو گذاشتم رو خاک باهاش حرف زدم گفتم ابجی همه اینارو ببخش که دارن داد میزنن گفتم نترس ک صداشون یه هو میپیچه تو خونت منو بلندم کردن به زور میگم بابا من خوبم میگفتن نه تو صبوری میریزی تو خودت و رفتیم حسینیه و زودی رفتیم خونه هر کی رف خونه خودش .....

حالا ابجی 22 سالم که هیچی از جوونیش ندید اروم خوابیده جوونی گه تو 21 سالگی سینوس پیلونیدال عمل کرد و 22 سالگی استئو سارکم گرفت و با تشخیص اشتباه دکتر تلف شد.....سرطان بد خیم کجا و سرطان خوش خیم کجا........اگه دکتره درست تشخیص میداد و عملش نمیکرد الان شاید ابجیم زنده بود!هیچ حسی ندارم ته دلم بهم میگه گریه نکنم شاید خوشحالم که 30 روز عذاب کشید و بلخره راحت شد 5 ماه درد کشید و راحت شد الان اروم خوابیده اصلا حس نمیکنم که مرده!دیگه نمیبینمش دیگه صداشو نمیشنوم یکی از اس هایی که بهم داده بود الان ارومم میکنه....به گمانت فاصله ها دورت میکند اما نمیدانی تو  در همین نزدیکی اینجا!میان قلب من............

واقعا تو قلبمی ابجی....تنها خواهرم از دستم نرف....دوست صمیمیمو هم از دست دادم شاید کسی که یه وقتایی واسم مادری کرده یه جورایی تنها تکیه گاهم بوده....رفت خودشو راحت کرد ولی کاش بفهمه داغش تو قلبم همیشه تازس

هیچکس به اندازه مامانم براش سخت نمیگذره ولی هیچ کس حرف دل منو نمیفهمه که به من چی میگذره.......شاید روزی چند بار بهش میگفتم ابجی دوست دارم بعضی وقتا ک زیاد میگفتم لحن صدامو عوض میکردم مثه بچه کوچولو ها براش میگفتم ابجی جونم دوشت دالم.....واسم همیشه اهنگ میخوند خدایا شکرت که از این همه نعمتی که بهم دادی صدامو اینقدر شبیه ابجیم کردی که گاهی من به جاش حرف میزدم گاهی اون به جا من...........درسته ناراحتم از دستت که ابجیمو خیلی زود رفت و تنهام گذاشت ولی دلم روشنه به دعاهام خداروشکر زود تر راحتش کرد.....

[ جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ سرزمین شادی ]

[ پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]
از خــــدا پرسیــدن :
 
چــه انگــیـــزه ای از آفریـــدن پــســــرا داشتــی؟؟؟
 
خـــدا نگــاهــــــی به جــبــرئـــیـــل کــرد و گــفـــتــــــ :
 
مـگــه نــگـــفـــتـــم با خاکـــای إضـــافــــــــی مـسـخــره بـازی
 
 
درنـیـــاریـــن؟؟؟
 
[ پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]

 

 اگه بین ۰ تا ۵ تصویر پیدا کردید – خیلی ببخشید ها تعطیلے تعطیلے
 اگه ۶ یا ۷ تصویر پیدا کردید – کند ذهنے
 اگه ۸ یا ۹ تصویر پیدا کردید – معمولیــے
 اگه ۱۰ یا ۱۱ تصویر پیدا کردید – خیلے خوب
 اگه ۱۲ یا ۱۳ تصویر پیدا کردید – عالے
 اگه ۱3 تا بیش تر تصویر پیدا کردید – نابغه

 

تست هوش

[ جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]

[ پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]

کار هر زن نیست با مزد زیستن

مغز خر میخواهد و صبر خفن

(زن سعدی)

 

 

[ چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]

 

jadidtarinha.ir (1527)

طفلک!

jadidtarinha.ir(1521)

من توش موندم اینو چطوری جا دادن

ذوق هم میکنه تازه

jadidtarinha.ir (1526)

وانته یا پراید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

jadidtarinha.ir (1525)

فکر کنم تیربرق زده بهش وگرنه این بد بخت هیچ کارس

jadidtarinha.ir (1523)

اینو نگاه کن

این دیگه واقعا…. اون اتومبیله اصن بزرگ تره ها

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

jadidtarinha.ir (1524)

ای بابا این درخت اینجا چیکار میکنه

jadidtarinha.ir (1522)

[ شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]

jadidtarinha.ir (5481)

 

حالا بگین کی گاوه؟؟؟

[ چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]

 

 

q236461_1142306892-talab-ir.jpg

 

به بابام میگم امروز شانس آوردیااااااااااا

نزدیک بود دخترت رو از دست بدی..!

گفت:

ما از این شانسا نداریم..!

 

 

[ پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]

بچه ای انگشتش رو کرده بود تو دماغش،

بهش نگاه کردم گفتم تو مهد کودک چی بهت یاد دادن؟

میگه به تو چه... تو دانشگاه بهت یاد ندادن تو کار دیگران دخالت نکنی؟؟؟

[ پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سرزمین شادی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ســـــــــــلام به دوست جونیا ... به وبلاگم خوش اومدین اینجا همه چی مینویسم هر چی که خوشم بیاد و از هر جایی که دوس داشته باشم کپی میکنم و شماهام آزادین هر چی دوس دارین کپی کنین چ باذکر منبع چه بی ذکرمنبع....نظر یاتون نره هاااااااااااااااااااااااا نظرو بده لطفاااااااااااااا از صفحات دیگه ی وبلاگم هم دیدن کنین و هر ک امیدوارم لحظات خوبی رو سپری کنین ممنون که سر میزنین. حـــق نگهدارتون باشه! یــــــــاحـــــــــــق
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان

..................

چت


کد هدایت به بالا



  • گسیختن | فارسی بوک