سرزمین شادی

خدایا یا پول بده یا اگه پول ندادی عقل درستو حسابی هم نده که شاد باشیم حداقل! والا...

 


Image result for ‫عکس کلیپس‬‎

ﭘﺴﺮ : من دیگه نمیتونم با تو دامه بدم!
.
.
ﺩﺧﺘﺮ : ولی من بدون طاقت نمیارم... بفهم!
ﭘﺴﺮ :دیگه برام مهم نیستی هر کاری که دوس داری بکن!!
.
.
دختره با او حال داغون
گوشیشو نگاه میکنه که عکس عشقش رو صفحشه
 گوشیو پرت میکنه


 موزیکی که عشقــــش دوست داشت رو گوش میرد
ﺩﻳﮕﻪ طاقتشو از دست داده بود.. انگار یه قسمت از وجودش کم شده بود
 .
نمیتونست بخوابه!به پسره اس ام اس داد :
وقتی دارم ای اس ام اس رو مینویسم که با من که یه عمری دوست داشتم ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪی
ولی همیشه تو یادم میمونی
خداحافظ! این بار واسه همیشه!
 پنجره ی بزرگ اتاقشو باز میکنه..
ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻗﻴﻘﺎ 2:48 ﺑﻮﺩ ﮐﻪ تو تاریکی خودشو پرت کرد پایین
دخترک تو تنهایی مُـرد
صبح باباش رفت که بیدارش کنه ولی دختره رو تختش نبود!
موبایل دختره که زنگ میخورد توﺟﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ
موبایل رفتﺭﻓﺖ
ﭘﺴﺮهﻯ همش ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ . ﭼﺸﻢ پدر ﺩﺧﺘﺮﺑﻪاس ام اسی
ﺍﻓﺘﺎﺩﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮه ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ : فدات شم،عسلم،به جون خودم شوخی بود!

مثل قبلا دوست دارم!ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ! ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ!ﺧﻮﺍﻫﺶﻣﻴﮑﻨﻢ!یه فرصت دیگه بم بده!
 ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺳﺎﻋﺖ 2:52 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...
پدر ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ
ﻭﭼﻴﺰﻱﮐﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ...ﻛﻠﻴﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﺑﻪ تیر برق ﮔﻴﺮﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .... بعله! دختره هنوز زنده بود =))

+نوشته شده در یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت٩:٢٢ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

داستان طنز تو زنی یا مرد ؟ - www.TakPayamak.com

 

خونه مشغول انجام کار بودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید : مامان تو زنی یا مردی ؟
من : زنم دیگه پس چی ام ؟ :|
دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟
من : نه مامانی بابا مرده . . .
دخترم : راست میگی مامان ؟
من : آره چطور مگه ؟
دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟
من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ . . .
دخترم : دایی سعید هم زنه ؟
من : نه اون مرده ! :|
دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟
من : فهمیدم دیگه مامان ، از قیافه ام .
دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات ؟
من : از اینکه خوشگلم .
دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه‌ ؟
من : آره دخترم !
دخترم : بابا از کجا فهمید مرده ؟
من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد خوشگل نیست مرده ؟!
دخترم : یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن ؟
من : آره تقریبا !
دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگل تره !!
من : اولا تو نه  و شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره ؟  :?:
دخترم : چشاش !
من : یعنی من زشتم مامان ؟
دخترم : آره !
من : مرسی ! :|
دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره !!
من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست !
دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود ؟!
من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه !
دخترم : مامان من مردم ؟
من : نه تو زنی !
دخترم : یعنی منم زشتم ؟
من : نه مامان کی گفت تو زشتی تو ماهی ، ولی تو الان کودکی
دخترم : یعنی من زن نیستم ؟
من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی
دخترم : یعنی چی ؟
من : ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص میشه جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه .
دخترم : یعنی منم مامانم ؟
من : اره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی
دخترم : نه ، مامان واقعی ام ؟
من : خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه
دخترم : مامان مسخره نباش دیگه من چی ام ؟ :|
من : تو کودکی
دخترم : کی زن میشم ؟
من :  وقتی بزرگ شدی
دخترم : مامان من نفهمیدم کیا زنن ؟
من : ببین یه جور دیگه میگم . کی بتو شیر داده تا خوردی بزرگ شدی
دخترم : بابا
من : بابات کی بتو شیر داد ؟ ! :o
دخترم : بابا هر شب تو لیوان سبزه بهم شیر میده دیگه :D
من : نه الان رو نمی گم ، کوچولو بودی ؟
دخترم : نمی دونم !
من : نمی دونم چیه ؟ من دادم دیگه !
دخترم : کی ؟
من : ای بابا ولش کن ، بین مامان ، زنها سینه دارن که باهاش به بچه ها شیر میدن ، ولی مردا ندارن
دخترم : خب بابا هم سینه داره
من : اره داره ولی باهاش شیر نمی ده !! فهمیدی ؟
دخترم : خوب منم سینه دارم ولی شیر نمی دم پس مردم .
من : ای بابا ببین مامان جون خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی .
دخترم : الان می خوام بفهمم .
من : خوب هر کی روسری سرش کنه زنه هر کی نکنه مرده
دخترم : یعنی تو الان مردی میریم پارک زن میشی !
من : نه ببین ، من چیه تو میشم ؟
دخترم : مامانم
من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن
دخترم : آهان فهمیدم .
من : خدا خیرت بده که فهمیدی ، برو با عروسکهات بازی کن ! بدو آفرین !
.
.
.
نیم ساعت بعد دخترم : مامان یه سوال بپرسم ؟
من : بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها ! :|
دخترم : در مورد ماهی قرمزه است .
من : خوب بپرس دخترم : مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟!

+نوشته شده در یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت٩:۱٩ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت۱٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

عکس متحرک خیلی خنده دار و باحال

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت۱٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

تفاوت ما با نسل جدید :
آن چیست که بدون آن نمیتوان زندگی کرد اما دیده نمیشود ؟
جواب ما : هوا
جواب نسل جدید : وایرلس !
.
.
.
– ساعت چنده ؟
– قدیم یا جدید ؟
پرکاربردترین سوال فروردین ماه :D
.
.
.
من فقط عاشق اینم…
حرف قلبتو بدونم …
الکی بگم جدا شیم …
تو بزنی با دمپایی ابری خیس تو دهنم…
و سرمو بکوبی به آینه،شیشه هاش خورد شه تو صورتم و
بگی زر نزن کصافط دوست دارم و نمیتونم…! :D
.
.
.
انقدر بدم میاد موقع درس خوندن یکی بیدارم میکنه :lol:
.
.
.
ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﻤﻪ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﯼ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ، ﻻﻣﺼﺐ ﻫﺮ دختری ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﯾﻪ ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺭﻡ !
.
.
.
۹۲ جان ! خواهشن سال خوبی باش !
نذار چهار روز دیگه رومون تو روی هم واشه :|
.
.
.
یادش بخیر یه زمانی مامور آبخوری بودن اُبهتی داشت واسه خودش !
هِــی روزگار … !
.
.
.
اگه به جاى کباب برگ هوس نیمرو مى کردم
الان تو یخچال به جاى تخم مرغ کباب برگ داشتیم! :|
.
.
.
واقعا که ، معلومه کجایی ؟
ازصبح تا حالا دارم زنگ میزنم تا تکلیف اون حرفی که پشت سرم زدی رو روشن کنم ، اصلا ازت انتظار نداشتم ، مگه من چه بدی بهت کرده بودم ؟؟؟
(سازمان دلهره و اضطراب چند ثانیه ای)
.
.
.
من از دور شبیه براد پیت هستم …
البته خیلی دور ، تو مایه های ۴-۵ کیلومتر !
.
.
.
ماسک دونه ای ۷۰۰ تومن
چهارتا لیمو شیرین ۶۰۰۰ تومن
۹تا شلغم ۴۰۰۰ تومن
آقا سرما خوردیم ، سرطان که نگرفتیم !!!
.
.
.
جدیدا تو اسمسا سلام رو فقط یه “س” مینویسن !
تا چند سال دیگه اسمس خالی میفرستن خودمون باید بفهمین منظورشون چیه …
.
.
.
دوستم داش یکی رو میزد،گفتم به خاطره من نزن
گفت خفه بابا،میام چنان میزنم تو رو هم که صدا بز بدی !! :|
از نفوذ و مورد علاقه بودنم در بین دوستام واقعا خوشحال شدم :|
.
.
.
به بابام میگم دلم گرفته
میگه چاه باز کن تو کابینته :|
ینی محبت تو خانواده ی ما موج میزنه !
.
.
.
تا قبل عقد اسمشون پارمیدا بوده
بعد وقتی دارن قند میسابن رو سرشون و خطبه خونده میشه،
یهو میبینی عاقد میگه:
… دوشیزه “خدیجه قره قوزلوی جادوغ آبادی اشگلون تپه اصل”،
آیا من وکیلم؟ :|
.
.
.
روز انتقام نزدیکه . . .
یه روز میاد که یخچال میاد در اتاقمونو هی باز میکنه ، هی میبنده . . .
بعلههه :D
.
.
.
پشه اومده خونمون
مامانم میگه:
بذار خونتو بخوره سنگین شه بکشیمش
شب نیاد داداشتو بخوره ! :|
من مامان بابای واقعیمو میخووووواااااام
.
.
.
یعنی ضرر اقتصادی که من با پسته خوردنم به بابابزرگم زدم آمریکا طی تحریما به ایران نزد !
.
.
.
سیگار واسه سلامتی ضرر داره وگرنه واسه خودمون که خطری نداره !!!
.
.
.
تو بچگیام یه بار بابا و مامانم دعوا کردن منم رفتم یه عالمه حشره کش زدم به خودم که بمیرم …
وصیت نامه هم نوشتم تازه ، توش حلالشون کردم که عذاب وجدان بگیرن !
.
.
.
آیا از خشکی پوست خود رنج میبرید ؟
خجالت نمی‌کشید ؟ والا مردم سرطان دارن میسازن باهاش ! اینم شد درد آخه ؟

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت۱۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

خوب که تو دختر نشدی....!سبز

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت۱٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

حالم خوبه....!

عکس مدل های خنده دار مو

 

عکس های خنده دار از مدلهای مو

 

عکس مدل های خنده دار مو

 

عکس های خنده دار با حال

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت۱٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

امشب که شب تولدته

بهترین هارو از خدا ازرو کن

منم همون بهترین ها رو از خدا برات ارزو مندم

تولدت مبارک بهترینم

 

+نوشته شده در شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت۱۱:٠۱ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم


خدا گفت پس میخواهی با من گفتگو کنی؟


گفتم بلی: اگر وقت داشته باشید


خدا لبخند زد


فرمود وقت من ابدی است


چه سوالی در ذهن داری که میخواهی بپرسی


گفتم: اینکه چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


خدا پاسخ داد


اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ

شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند


اینکه سلامتیشان را صرف بدست اوردن پول میکنند


 و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتیشان!


اینکه با نگرانی نسبت به اینده، زمان حال فراموششان می شود.


آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال!


اینکه آنچنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد!


و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!


خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.


                    بعد پرسیدم.......


به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس های از زندگی بیاموزند؟


خدا با لبخند پاسخ داد


اینکه یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد


اما می توان محبوب دیگران شد


یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند


یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارای بیشتری دارد


بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.


یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که

دوستشان داریم ایجاد کنیم


اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد


با بخشیدن


بخشش بیاموزند
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاَ دوست دارند


اما بلد نیستند احساسشان را نشان دهند


یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند


یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند


بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند


ویاد بگیرند من اینجا هستم


همیشه


 همه جا

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٠٠ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

چهل روز از نبودنت گذشت بهترینم...

روز به روز داغ تر میشم!عجیبه.....

الان دیگه با بردن اسمت اشکم دونه دونه میاد پایین بیشتر وقتی تنهام!

حالا حالا ها ژیش نمیاد تنها بمونم ولی تو اولین موقعیت ........

خیلی حالم بده ابجی اصلا معلوم نیس چمه

یه چیز گنده تو گلومه که همیشه هس هیچ حرفی رو نمیتونم کامل بزنم یه چیزی مثل بغض وای که دلم لک زده واست.....اینقد ک به خودم فشار میارم پیش مامان گریه نکنم آخرش حناق میگیرم !

گاهی ک گریم میگیره چشامو گرد میکنم بالارو نگاه میکنم ک اشکم نیاد پایین اینقد چشامو گرد میکنم ک میخواد از حدقه بزنه بیرون....نمیدونی چقد دلم گریه میخواد...هق هق کردن....مثه شب اولی ک تو خونت بودی یادته اومدم پیشت؟زن عمو ها بودن و دختر عموها...اولش پوریا نذاشت گریه کنم و بعدش اجازه داد؟؟؟؟یادته؟؟؟؟از اون گریه ها میخوام...ولی ابجی اگه بخوام گریه کنم....اگه بزارم اشکام پیش بقیه خانما بیاد میدونی به حالم زجه ها که نمیزنن!!!!ولی نمیذارم کسی ببینه گریه هامو......اخه ابجی تو قول دادی بیای خوابم ببینمت...قول دادی اخه!پس چرا نیستی این مراسمات این گریه ها این روضه ها واسه توئه فاضله ....فاضله.....اسمت هم خیلی خاصه ابجی مثه مرگت

هر شب تو دفترم مثه سرمشق دارم رفتنتو تمرین میکنم  میخوام باور کنم ک نیستی ولی نمیشه....مینویسم ابجی خدا رحمتت کنه که مردی .... مینویسم رفتی دیگه نیستی....دیگه صدات...خودت...حرفات....دعوا کردنات....دستور دادنات....فرزانه گفتنات...ابجی ابجی کردنات ....مسخره گفتنات...لوسی گفتنات...همه چیت خاطرس ابجیم.....فقط خدا میدونه که دارم میترکم....واقعا دلم میخواد دلم منفجر شه ولی نمیشه لامصب

زود رفتی ابجی....خیلی برات حرف داشتم خیلی کارا قرار بود واسم انجام بدی خیلی قولا داده بودی ولی زود رفتی.....خیلی حرف دارم برات بزنم.....ولی الان باید برم وسایلای مراسمتو اماده کنم!!!!!عصر میام سرخاکت سنگت هم خیلی خوشگله 

خدافظی ابجی گلم.....خدا بیامرزه....

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳ساعت٩:۳۳ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ساعت٦:٠٥ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

انالله و انا الیه راجعون.

دوشنبه 27مرداد 1393 اسمشو میذارم روز تاریخی!

از شب قبل قرار بود برگردیم خونه صبح زود بیدار شدیم مامان و بابا رفتن بیمارستان و من دوباره خوابیدم ... در حیاط محکم بهم کوبیده شد و ترسیدم بیدار شدم دختر عموم صدا میزد بابا کجا میری عمو گف جایی کار دارم  و رفت...دیگه بیدار شدم صبحونه خوردیم دختر عمو بزرگه تازه بیدار شد صدامون زد بچه ها بقیه کجان ....... رفتم تو اتاق وای فای زدم و اینترنت ... بابا اومد تو اتاقم...چشای سرخ!دخترم.......!

بابا چی شده....هیچی دخترم نگران نباش....بابا ابجیم حالش چه طوره؟؟؟بده دخترم تو ای سیو موندش هنوز....مامان ابجی چی شده چرا چشاتون سرخ شده .... سروصدا نکن مامان سرم درد میکنه....زن عمو اومد تو اتاق...فرزانه خوشحال باش ..... ابجیت راحت شد فرزانه ....دیگه درد نمیکشه.....نه زن عمو دروغ میگی ابجیم حالش خوب بود دیشب رفتم حرم ازش خواستم گفتم امام رضا هیچ کدوم از حرفامو گوش ندادی تو رو به پهلو شکسته مادرت قسم این دفه به من رحم کن نذار ابجیم از دستم بره نذار تنها شم.....زن عمو تورو قران منو ببر بیمارستان ... همتون دروغ میگین مطمئنم عموووووو عمو کجایی عمو بگو اینا دروغ میگن عمو بگو بهم ابجیم تنهام نذاشت...ناراحت نباش عمو جان اروم باش..نه عمو نمیشه (دایی مامانم=آقادایی)دایی جان دروغ میگن نه؟

نه دایی جان کسی دروغ نمیگه.......نشستم رو زمین.داد میزدم جیــــــــــــــــــــغ میزدم ولی اشکی در کار نبود ابجیم راحت شده بود....

چیزی نگشت پسر دایی ها اومدن و خونه شلوغ شد ....اونا رفتن.عمو کوچیکه داداشم زن عمو کوچیکه و شوهر ابجیم رسیدن و دوباره گریه ...های های گریه همه زجه میزدن.زن عمو بزرگه و عمو بزرگه اومدن خواهر برادرای زن عمو بزرگه اومدن  اقادایی بزرگه و با خانمش رسید و اون شب رو سپری کردیم هر جوری شده!فردا صبحش همه از بیخوابی چشماشون کاسه خون بود صب زود رفتیم بیمارستان و سرد خونه بعد دو ساعت معطلی ابجیمو تحویل گرفتیم و رفتیم بهشت رضا قبل اینکه ببرن بشورنش رفتم ابجیمو دیدم و کلی باهاش حرف زدم بردن بشورنش 50 دقیقه طول کشید رفتیم تحویل بگیریم اولش اشتباهی دادن جنازه رو ولی سریع متوجه شدیم و 5 دقیقه وایسادیم

اومد....صورتش شکل ماه شده بود

بعد 30 روز...22 روز تو ای سی یو 8 روز هم بیمارستان مشهد تو بخش.....کفن پوش بود ابجیم

4 سال پیش با لباس سفید عروسی دیدمش حالا هم با لباس سفید ...... بابا هر کاری کرد بیا بوسش کن حسرت دیدنش میمونه رو دلت حسرت بوسیدنش میمونه رو دلت گفتم نه نمیتونم..........نزدیک 15 یا 20 نفر بودیم همه گریه میکردن چقد تلخ گریه میکردن بهش گفتم ابجی اصلا نترسیاروم باش ابجی اروم بخواب ک راحت شدی اروم بخواب ک داغتو گداشتی رو دلمم حسرت یه بار ابجی گفتنو گذاشتی رو دلم ابجی زنگ زدی بیام پیشت ولی تو رفتی ابجی ....مامانم کم کم حالش بد شد دیگه بردمش بیرون نشد باهاش خدافظی کنم...راه افتادیم و اومدیم سمت خونه خودمون....4 ساعت تو راه بودیم و بلخره رسیدیم چه ادمی بود سر راه ابجیم تابوتشو عوض کردن و امبولانسش رو جا ب جا کردن و دوباره راه افتادیم نزدیک دو تا چهار راه ترافیک بود  نتونستم طاقت بیارم در ماشینو باز کردم و پیاده شدم شرو کردم به دویدن تا در خونشون دویدم وقتی رسیدم همه منو گرفتن ک نرم نزدیک بهشون گفتم بابا من دیدمش ولی نذاشتن برم و تو خونش یه دور دادن و همه به سمت خونه ی ابدی!!!نماز میت رو خوندن و رفتن واسه تلقین من رفتم جلو بالا سرشوایسادم دو باره بابام صدام زد و واسه اخرین بار دیدمش و گذاشتنش تو قبر تلقین تموم شد و من رفتم عقب پیش مامانم و همه رفتیم حسینیه و ملتی جمع شدن واسه تسلیت گفتن و با گریه و زاری...شب خونه پدر شوهر ابجیم شام ابجیمو خوردم و اخر شب رفتم سر خاکش باهاش حرف زدم و گفتم ک نترس همین یه شبه که اذیت میشی گفتم ابجی خونه جدیدت مبارکت باشه هر وقت که میومدم تو خونتون همه لامپارو میزدی میگفتم ابجی اسرافه میگفتی عیبی نداره ابجی بزا خونمون روشن باشه ولی حالا خونت تاریکه و ظلمات با یه فانوس خونتو روشن نگه داشتم و صب حسینیه عصر حسینیه شب هم همه خونه مابودن و فرداش که میشه 5 شنبه ختم گرفتیم و روز سومی بود که تو خاک بود صب حسینیه بودیم و ظهر جا به جا شدیم و ناهارشو خوردیم و عصر هم حسینیه و سرخاک همه خودشونو میزدن و داد میزدن گریه میکردن ولی من نه قطره اشکی نه حتی یه بار گریه ای فقط سرمو گذاشتم رو خاک باهاش حرف زدم گفتم ابجی همه اینارو ببخش که دارن داد میزنن گفتم نترس ک صداشون یه هو میپیچه تو خونت منو بلندم کردن به زور میگم بابا من خوبم میگفتن نه تو صبوری میریزی تو خودت و رفتیم حسینیه و زودی رفتیم خونه هر کی رف خونه خودش .....

حالا ابجی 22 سالم که هیچی از جوونیش ندید اروم خوابیده جوونی گه تو 21 سالگی سینوس پیلونیدال عمل کرد و 22 سالگی استئو سارکم گرفت و با تشخیص اشتباه دکتر تلف شد.....سرطان بد خیم کجا و سرطان خوش خیم کجا........اگه دکتره درست تشخیص میداد و عملش نمیکرد الان شاید ابجیم زنده بود!هیچ حسی ندارم ته دلم بهم میگه گریه نکنم شاید خوشحالم که 30 روز عذاب کشید و بلخره راحت شد 5 ماه درد کشید و راحت شد الان اروم خوابیده اصلا حس نمیکنم که مرده!دیگه نمیبینمش دیگه صداشو نمیشنوم یکی از اس هایی که بهم داده بود الان ارومم میکنه....به گمانت فاصله ها دورت میکند اما نمیدانی تو  در همین نزدیکی اینجا!میان قلب من............

واقعا تو قلبمی ابجی....تنها خواهرم از دستم نرف....دوست صمیمیمو هم از دست دادم شاید کسی که یه وقتایی واسم مادری کرده یه جورایی تنها تکیه گاهم بوده....رفت خودشو راحت کرد ولی کاش بفهمه داغش تو قلبم همیشه تازس

هیچکس به اندازه مامانم براش سخت نمیگذره ولی هیچ کس حرف دل منو نمیفهمه که به من چی میگذره.......شاید روزی چند بار بهش میگفتم ابجی دوست دارم بعضی وقتا ک زیاد میگفتم لحن صدامو عوض میکردم مثه بچه کوچولو ها براش میگفتم ابجی جونم دوشت دالم.....واسم همیشه اهنگ میخوند خدایا شکرت که از این همه نعمتی که بهم دادی صدامو اینقدر شبیه ابجیم کردی که گاهی من به جاش حرف میزدم گاهی اون به جا من...........درسته ناراحتم از دستت که ابجیمو خیلی زود رفت و تنهام گذاشت ولی دلم روشنه به دعاهام خداروشکر زود تر راحتش کرد.....

+نوشته شده در جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت۱٠:٢٥ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت٧:٢٤ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

از خــــدا پرسیــدن :
 
چــه انگــیـــزه ای از آفریـــدن پــســــرا داشتــی؟؟؟
 
خـــدا نگــاهــــــی به جــبــرئـــیـــل کــرد و گــفـــتــــــ :
 
مـگــه نــگـــفـــتـــم با خاکـــای إضـــافــــــــی مـسـخــره بـازی
 
 
درنـیـــاریـــن؟؟؟
 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت٧:٢٢ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

 اگه بین ۰ تا ۵ تصویر پیدا کردید – خیلی ببخشید ها تعطیلے تعطیلے
 اگه ۶ یا ۷ تصویر پیدا کردید – کند ذهنے
 اگه ۸ یا ۹ تصویر پیدا کردید – معمولیــے
 اگه ۱۰ یا ۱۱ تصویر پیدا کردید – خیلے خوب
 اگه ۱۲ یا ۱۳ تصویر پیدا کردید – عالے
 اگه ۱3 تا بیش تر تصویر پیدا کردید – نابغه

 

تست هوش

+نوشته شده در جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت۳:٠۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ساعت۸:٤۳ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

کار هر زن نیست با مزد زیستن

مغز خر میخواهد و صبر خفن

(زن سعدی)

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت٢:۳٢ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

jadidtarinha.ir (1527)

طفلک!

jadidtarinha.ir(1521)

من توش موندم اینو چطوری جا دادن

ذوق هم میکنه تازه

jadidtarinha.ir (1526)

وانته یا پراید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

jadidtarinha.ir (1525)

فکر کنم تیربرق زده بهش وگرنه این بد بخت هیچ کارس

jadidtarinha.ir (1523)

اینو نگاه کن

این دیگه واقعا…. اون اتومبیله اصن بزرگ تره ها

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

jadidtarinha.ir (1524)

ای بابا این درخت اینجا چیکار میکنه

jadidtarinha.ir (1522)

+نوشته شده در شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت۸:٠۱ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

jadidtarinha.ir (5481)

 

حالا بگین کی گاوه؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

 

q236461_1142306892-talab-ir.jpg

 

به بابام میگم امروز شانس آوردیااااااااااا

نزدیک بود دخترت رو از دست بدی..!

گفت:

ما از این شانسا نداریم..!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٦ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

بچه ای انگشتش رو کرده بود تو دماغش،

بهش نگاه کردم گفتم تو مهد کودک چی بهت یاد دادن؟

میگه به تو چه... تو دانشگاه بهت یاد ندادن تو کار دیگران دخالت نکنی؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٥ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٤ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

ترول خنده دار اسکول کردن رفیق

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۳:٢٠ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

میدونید دلتنگی یعنی چی؟؟؟؟؟

کپی برداری از وبلاگ دوست خوبم ((خــــــــــــــــــو ا هـــــــــــــــــــرانـــــــــــــــــه)) =نـــــــادم

دلتنگی یعنی هردقیقه کامنتهاتو چک کنی و منتظرنظرش باشی...

ولی ببینی برات نظر نذاشته....
اونوقت میشی دلتنگ....

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

+نوشته شده در جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ساعت۱۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

!

هی زن !!!به جا این مسخر بازیا بلندشو چایی بیار!

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:۳٦ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()


من یک دخترم….!!!

هی پسر….!!!

من یک دخترم….!!!

یک انسانم….

همانند تو….!!!

اما….

عقاید پدربزرگانمان، نگاه هیز مردمانمان…..

مرا متفاوت از تو میخواند…..!!!

تفاوتی که هیچوقت لمسشان نکردم……

اصلا کدام تفاوت….؟؟؟

من ابرو برمیدارم…. توام برمیداری….!!!


آرایش میکنم….توام اینکا رو میکنی….!!!

گوشواره میندازم….توام میندازی….!!!!

لوس حرف میزنم…توام میزنی….!!!

من و تو تنها یک تفاوت داریم…!!!

دوستی من با یک پسر، دوست داشتنش، هم اغوشیش، بوسیدنش….
یعنی…. فاحشگی….!!!


اما… برای تو… یعنی… آزادی…. جوونی کردن….!!!


من یک دخترم…!!!

کارهایم زنانه است…!!!

افکارم زنانه است…!!!

دوست داشتنم زنانه است…!!

تکیه کردنم به یک مرد زنانه است….!!

من با تمام تفاوت ها پای جنسیتم، زنانگی ام ایستاده ام…..!!


اما تو چی…؟؟؟

مردانگی ات را به چه میفروشی….؟؟

من یک دخترم….!!!

من ب جنسیتم افتخار میکنم…..!!

 

sokooteshologh.blogfa.com

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ساعت٢:٠٢ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

عاقبت تیکه پروندن به دخترا !!!

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()

زنه تو اتوبوس میشینه رو کت خله، خله بهش میگه خانوم ک.ونتو بردار!

زنه میگه خیلی بیشعوری، بگو باسن!

بعد 5 دیقه زنه باز میشینه رو کتش...

خله هر چی فک میکنه باسن یادش نمیاد ،

میگه ببخشید خانوم اسم ک.ونتون چی بود؟



+نوشته شده در جمعه ۱۳ تیر ۱۳٩۳ساعت۱٢:۱٧ ‎ق.ظتوسط سرزمین شادی | نظرات ()